جلال الدين الرومي
101
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
شعر اى قوم ازين سراى حوادث حذر كنيد * خيزيد سوى عالم علوى سفر كنيد جان كمال يافته در قالب شما * و آنگه شما حديث تن محتضر كنيد عيسى نشسته پيش و آنگه از سفه * دلتان دهد كه بندگى سمّ خر كنيد اى روحهاى پاك درين تودهاى خاك * تا كى چو حسّ اهل سقر مستقر كنيد ؟ ديرست تا دمامهء دولت همىزنند * اى زندهزادگان سر ازين خاك بر كنيد اى محبوسان جهان ناديده چارهاى نمىكنيد آخر بنگريد درين صورتهاى خوب و درين عجايبها آخر اين نقشها را حقيقتها باشد كه هيچ دروغى بىراست نيست . هرجا دروغى گويند به اميد آن گويند كه شنونده وقتى آن را بجاى راست قبول كند كه راست را بداند ، راستى ديده باشد تا اين دروغ را بجاى آن قبول كند . درم قلب را بدان طمع خرج كردند كه مشترى آن را بجاى نقرهء خالص بگيرد و وقتى گيرد كه اين مشترى خالصى ديده باشد تا اين را ببوى آن قبول كند هرجا دروغى بود ، راستى هم باشد و هرجا قلبى باشد ، خالصى جنس آن باشد و هرجا خيالى بود حقيقتى باشد . اكنون اى صورتها و خيالها كه برين ديوار زندان عالم فانى است كه مىنمايند و محو مىشوند با چند هزار كس در عالم دوست بودى و خويش پنداشتى و رازها گفتى . اينك نقش از ايشان رفت . برو بر گورستان ، سنگهاى لحد برگير ، كلوخهاشان را مىبين . نقشها محو شده ، يقين دان كه آن نقشهاى خوب ، عكس آن نقشهاست كه بيرون زندان دوستانست كه ( الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ ) * كجايند اين صورتهاى باقى ( عِنْدَ رَبِّكَ ) * نزد آنكساند كه رب تست كه دم بدم تربيتهاى او به تو مىرسد . شرح اين درازست ، بيا تا كوتاه كنيم و اين زندان را سوراخ كنيم و بهآنجا رويم كه حقيقت اين نقشهاست كه ما بر آن عاشقيم . چون آنجا بازرويم ، موسىوار در آن آبحيات غوطه مىخوريم ، ماهىوار با آن درياى حيات مىگوييم : چرا موج زدى و ما را به خشكى آبوگل انداختى ؟ اين چنين رحمت كه تراست چنان بىرحمى چرا كردى ؟ اى بىرحمى تو شيرينتر از رحمتهاى رحيمان عالم . جواب مىفرمايد : ( كنت كنزا مخفيّا فاحببت ان اعرف ) گنجى بودم پنهان در پردهء غيب ، در